در بی خبری صبحگاهان برمیخیزم 

فارغ از هرگونه خیال برمیخیزم

با خود اندیشه ها کردم و گفتم به شود ...غم مخور 

زین دو روزی که گذشته به نشد بدتر بشد

من نمیدانم چه خوابی دیده ای ،ای سر نوشت

کاش هم سر نوشت را می‌شد از سر...نوشت

گر تو نوشتی که بمان بی همزبون  

پس بگو تا من بگویم بی چرا باشد همین

از دو روزی که گذشت بر منو حالم تو بدانی یا ندانی

سوختم از غم حال و غصه اکنونم

زندگی این است ای جان جانان سخت نگیر

در پی آسودگی بفکر خویش این  شده رسم زمانه


منبع : دست نوشته های من |این آیین زندگی من است
برچسب ها : نوشت